خاطرات روزانه
الان توی اتاق جدیدم و پشت میز جدیدم و رایانه جدیدم و در بین همکاران جدید نشسته ام و دارم پست می نویسم. آخیش، بالاخره آمدم به اداره جدید و توی کار جدید مستقر شدم.
فعلا دارم طعم آرامش بدون دخالت و حضور دیگران را مزه مزه می کنم.
بقیه مطالب باشد تا فرصتی دیگر....
خوب، بالاخره جابجا شدم و توی پست جدید قرار گرفتم. این جا دیگه اداره مرکزی است و هزار جور مسئولیت و توی چشم بودن و نگاه اطراف و اکناف و خیلی چیزهای دیگر...
اینها که گفتم ممکن است هم جزو معایب جابجایی باشند و هم مزایای توی ستاد مرکزی بودن، ولی چیزی که برای من خیلی مهم است و اصلا برای همین درخواست جابجایی و تغییر شغل دادم، همانا "آرامش کاری و روحی" بود که البته به زیاد بودن کار و خستگی جسمی و خرده فرمایشهای مدیر و معاون و بقیه چیزها می ارزد!!
امروز رفتم و برای حکم جدیدم درخواست دادم. درخواست پذیرش مدرک تحصیلی جدید و تغییر عنوان شغلی و ارتقاء گروه و اضافه کار و خیلی چیزهای دیگر!!
برایم دعا کنید، باید شایستگی های خودم را به مدیران و همکاران جدید نشان بدهم. البته به زمان احتیاج دارم ولی اینجا همه چیز قانون و حساب و کتاب دارد. باید صبر کنم، صبر...
برایم دعا کنید، لطفا ....
هنوز منتظرم که نامه پایان کار و معرفی به کار جدید را برایم بزنند. امیدوارم انتظارم خیلی طولانی نشود. امروز که با معاون مدیر مرکزمان صحبت کردم، یک جوری برخورد کرد که خیلی از دستش ناراحت شدم. مثل اینکه اصلا انتظار نداشت من از اینجا برم، یک جورهایی ناراحت بود و رفتارش خیلی خشک و نامنتظر، اصلا فکرش را نمیکردم، شاید ازم دلخور باشد...
ولی من میخوام یک تجربه جدید را شروع کنم، افق دیدم خیلی گسترده است، حالا حالاها نمیخوام دچار رکود و افسردگی بشم. چشمم به پیشرفتهای بعدی دوخته شده و امیدوارم که یک روزی بالاخره به آرزوهای دوردستم برسم. دلم جای جدید میخواد و همکاران جدید و یک کار شورانگیز و جالب...
شاید استعدادم هنوز شکوفا نشده، هنوز منتظر یک آن هستم، آنی که من را کشف کند و من را به خودم بشناساند...
خدایا کمکم کن به آرزوهای کوچک و بزرگم جامعه عمل بپوشانم، خودت میدونی که خیلی خیلی به حمایتت احتیاج دارم...
کرم نما و فرودآ که خانه، خانه توست...
سال نو شد و روسیاهی به زمستان نماند. از بس که گرفتار عید و عید مبارکی بودیم، وقت کم آوردیم به کمی به حال دل خودمان برسیم!!
میخواهم یک کار جدید رو شروع کنم، اگه خدا بخواهد. البته سختیها و گرفتاریهای خودش را دارد، ولی در عوض با کلاس است و تریپ خانم مهندسی و این حرفها ...
از قبل از عید پیگیر کارهایش بودم ولی دوندگیهایش هنوز ادامه دارد. دلم آرامش میخواهد، دلم میخواهد زودتر از این بلاتکلیفی رها شوم. خدا کندهمه چیز به خیر و خوشی تمام شود، خدا کند....
سال نو همگی مبارک و پر برکت، ان شاء ...
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
به چند دلیل ساده، این شعر زیبا را لید پست امروز کردم.
اول اینکه: این روزها خیلی احساس تنهایی، درهم افتادگی و خستگی بیش از اندازه دارم.
دوم: خیلی دوست داشتم شرایط و اوضاع و احوالم جور دیگری بود، شاید نگاه امروزم به زندگی، کمی تغییر میکرد.
سوم و مهمترین دلیلم این است که خیلی به آرامش، آرامش و آرامش، نیاز مبرم دارم....
این روزها همه اش منتظر یک خبر و یک اتفاق ویژه هستم. دلم میخواهد با یک تماس تلفنی، یک دیدار خوشایند و یا یک برخورد ساده، اوضاع و احوال زندگیم، از این رو به آن رو بشود.
خیلی دلم گرفته از خیلی ها، اوضاع کاریم آن طور نیست که باید باشد. احساس میکنم همیشه یک کار ناتمام هست و من همهاش در حسرت یک حرف نگفته!! دلم میخواهد از این آدمایی که نقاب دوستی روی چهرهشان دارند ولی از پشت بهم زخم زدند، دور و دورتر شوم. دلم یک جای جدید، کار جدید و دوستان جدید میخواهد، به قول روانشناسان سازمانی، منتظر یک کار شورانگیز و هیجان آور هستم. از تکرار همیشگی روزمرهها خسته شدهام... هم خسته و هم منتظر یک خبر خوب که شاید همین روزها برایم اتفاق بیفتد، یعنی امیدوارم که این اتفاق خوشایند به همین زودیهای زود باشد، خیلی زود، شاید همین روزها....
برایم دعا کنید، دعا تنها مرهمی است که زخم را التیام میبخشد ![]()
دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است...
خوب، بالاخره امتحاناتم تمام شد. آخیش، حالا فقط دلهره نمره ها و سپری شدن مراحل فارغ التحصیلی ام را دارم. البته اوضاع کار هنوز شلوغ و درهم است.
راستی پایان نامه ام را 20 شدم، این هم مزد زحمات چندین و چند ساله ام. خیلی ذوق کردم. آخه براش زحمت زیادی کشیده بودم. فکر نکنم توی کلاسمان هیچکس تا حالا نمره کامل از پایان نامه گرفته باشد.
بالاخره به حقم رسیدم!!
ذره ذره همچو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ
وان دگر سوی یمین اندر طلب (مثنوی مولوی)
شعری که بالای پست نوشتم، در ابتدای کتاب جامعه شناسی جنگ و نیروهای نظامی درج شده است که فعلا مشغول مطالعه آن هستم و فردا باید آن را امتحان بدهم. ولی چون کمی تا خیلی زیاد حوصله ام از درس خواندنهای مکرر به سر آمده، دارم کمی استراحت به چشمها و اعصاب خودم می دهم تا برای بیداری آخر شب تمرکز و آرامشم را ذخیره کنم.
چند ماهی است که اصلا فرصت نکردم به وبلاگم سر بزنم، توی اداره اوضاع خیلی شلوغ و مسئولیتهایم خیلی بیشتر از قبل شده است. در کنارش هم مشغول تحقیق برای نگاشتن پایان نامه ام بودم و در حاشیه، وقت آزادی هم اگر داشتم، به درس خواندن و باز هم کار و کار و کار سپری می شد.
گذشته از این حرفها، می خواهم خودم را برای آزمون ارشد هم آماده کنم، البته اگر وقتی باقی بماند. کلی هم آرزوها و تصمیمات انجام نشده در اولویت های کاری و برنامه ریزی های زندگی ام دارم که فعلا در مرحله فکر کردن و روی کاغذ آوردن آنها هستم. کاش زودتر این روزهای پر استرس و سخت تمام شوند تا بتوانم به بقیه زندگی ام برسم.
راستی، برای امتحان فردا، اگر تونستید برایم دعا کنید... ![]()
نه که خیلی وقت است اینجا نیامدم نمی دانم چجوری باید شروع کنم که نه به کسی بربخورد و نه کسی دلگیر بشود.
فکر کنم از پارسال تا حالا یک مطلب درست و درمان ننوشتم. آخر این چند وقت حسابی سرم شلوغ و پلوغ بود. آخ اگر بدانید توی این ۶ ماه من چی کشیدم و چه کارها که نکردم.!!
اولا کارم عوض شد و یک پست سازمانی جدید گرفتم . البته حالا برای تبریک گفتن زود است چون فعلا با حفظ سمت کارهای قبلی را هم دارم انجام می دهم. خبر خوبش اینکه بالاخره قراردادم تثبیت شد و شدم کارمند الدوله. حال می توانید یک تبریک درست و حسابی بهم بگوئید. خواهش می کنم... لطفا ... ممنون ... تشکرات بسیار و ...
ولی اگر بدانید چه قدر سختی کشیدم من توی این مدت واقعا دلتون به حالم ریش ریش می شود!! فعلا هم که درگیر کارهای پایان نامه هستم و باید تا آخر ترم تحقیقم را ارائه کنم. خودم هم نمی دونم توی ۲۴ ساعت چقدر می خوابم و چقدر کار می کنم. فقط می دونم هر جوری شده باید این ۳-۲ ماه را هم سپری کنم تا بتونم یک نفس راحت بکشم. آخ که چقدر دلم برای یک خواب راحت و بدون استرس تنگ شده. چقدر دلم یک مسافرت خوب و بدون دغدغه کار و درس و نگرانی می خواهد!!
چقدر دلم چیزهای خوب و خبرهای خوب می خواهد.... زندگی مان شده مثل قانون مورفی ... از هر چیزی که بدمان می آید در آن واحد برایمان پیش می آید و هر چیزی را که هوس می کنیم این قدر دور از دسترس است که اصلا قدمان نمی رسد آرزو کنیم!! آخ داغ دلم تازه شد....
ولی حالا که نمی تونم به حرف دلم گوش بدم باید فقط یک خورده دیگر تحمل کنم. فقط چند قدم کوچیک باقی مانده. قدمهای بزرگ را با لی لی پریدم و فقط مانده آن چند تا خانه آخر که هم یک کم بزرگه و هم باید با چشم بسته از رویشان بپرم! پس از همین حالا به خودم تلقین مثبت می کنم که من می توانم. می توانم و فقط باید یک کم دیگر صبر کنم!!
این هم یک موخره زیبا برای انرژی دادن به خودم! اندکی صبر سحر نزدیک است....
سریع ببخش، به آهستگی ببوس
صادقانه عشق بورز، بدون کنترل لبخند
و هرگز از چیزی پشیمان نشو
که باعث تبسم تو شده...
چه بسيار دلهايی که می پرستند و نيکی می ورزند .
و پرستش و تقوی و نيکی نيز در آنها زشت و آلوده و پليد است .
و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند .
و خطا و هوس و گناه نيز در آنها زيبا و پاک و زلال است . (دکتر شریعتی-کویر)
سلام، روز برفی و بارانی و زمستانیتان بخیر!!
چه میکنید با این بوران و هوای برفی؟ حسابی روی سرما را سفید کردهاید؟ البته به شرطی که سفیدی از دل پاکتان باشد نه رنگ و لعاب چهره!!
اصلا وقت کردید توی باران، قدمی بزنید و دلی تازه کنید؟ شاید هم یاد عشق دوران نوجوانی و جوانیتان بیفتید، شاید هم مثل من از این بچههای نازک نارنجی هستید که تا باران میآید، تندی سرما میخورید و تمام زمستان را توی خانه به استراحت و تفریح و گلگشت میگذرانید؟؟
خلاصه، از هر گروه و هر تیپی که هستید، این چند روز باقی مانده را از دست ندهید. بگذارید گاهی احساس نیز هوایی بخورد....
عشق در راه است! منتظر باشیددددددددددددددددددددددددددددد


ارسال شده توسط نيكا در ساعت 8:14 قبل از ظهر |